خرید بک لینک
روزی بلاخره همه چیز به پایان میرسه . عشق ماهم داره لحظات پایانی خودش رو میگذرونه.

ماوارد یه خونه بزرگ شدیم یه خونه تقریبا 160 متری ولی یک میلیارد و600 حرف وغر

خیلی خسته و شکسته شدم .خیلی داغونم . یک زندانیم . در دستان انسانهای عنه درازی اسیر .

شایددارم ناشکری میکنم . نمیدونم تحملم تا کی باشه نمی دونم . دعام کنید

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 21:47

سلام . به تاریخ 27/5/1396 عزیز جوناز پیشما برای همیشه رفت . رفتنش کلی درس داشت

درس گذشت، مهربونی ، مردمداری ، اتحاد ، تالحظه اخر امید و امید و امید

نوشته شده در یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ساعت ۸:۵۱ ق.ظ توسط راراز|

برچسب: عزیز, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:34

سلام .دیماه فصل تولد همسر دوباره رسیده . خوب بهانه ایی هست برای تجدید میثاق . برای اینکه دوباره عاشقانه فریاد بزنم عاشقانه دوستت دارم . باید اعتراف کنم سه سال زندگی خودم رو زهر مار کردم .خوب نبود اصل خوب نبود . این مرد عاشق رو اذیتش کردم ولی هم اون خیلی با گذشته و هم من تصمیم گرفتم خانم خوبی براش باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

سلام . چه آشتیه بیفایده ایه که بعد 30 سال آشتی کنی.

وقتی خبر آشتی پدرم با مادربزرگم رو شنیدم از ادم بودن خودم بدم اومد

نوشته شده در یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵ساعت ۸:۲۲ ق.ظ توسط راراز|

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

سلام . من و همسر بدجوری تو جو خریدخونه جدید هستیم . خدایا مهربونم بهترین ها رو به ما نزدیک بفرما . بعضی ازخونه ها که می بینیم خیلی بامزس . مثل یه خونه که دیروزدیدیم . خونه یه دیزاین فوق العاده پر از عکسهای خانمو آقا با هم . یکی از اتاقها 18 متر و یه تختبزرگ دایره ای توش . تو یکی از اتاقها هم حلقهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

امروز مصادف با شش دیماه سعید مدیر شد !!! شاید برای شروع کار خوبی باشه ! می دونید چیه همیشه بین من و اون بحثی هست که تو به فکر بچه ها نیستی ولی خودم به یه جایی رسیدم که من مرد حرف نیستم و مرد عملم . نه که اون مرد عمل نباشه ولی من حس نمیکنم جایی رو کم گذاشته باشم . من یه برنامه دقیق دارم تو زندگیمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

تند تند دارم حاضر میشم برم سر کار . برف خوبی باریده و همسر و بچه ها تعطیل هستن. میخوام تا خوابن برم . محمد از تو رختخواب صدا میکنه من بازم باید برم . میرم پیشش بوسش می کنم میگم امروز تعطیلی و مامان ولی باید بره . چشاش برقی میزنه و میدوه بیرون از رختخواب . میره قمقمش رو پر میکنه و میگه مامان ایو بذارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

میخوایم بریم برا قولنامه خونه . می ریم دو تای کافی شاب و دو تا چایی و کیک داغ می زنیم . از اینکه منبا چنگال کیک ها رو می دم به دهان همسر زیاد خوشش نمیاد چند تا دختر داف دارن این صحنه رو ضبط می کنن . ترجیح میده کیک نخوره - بعد از دو ساعت: خونه نمیشه . می ریم دو تایی جیگری و کلی سیخ جیگر میزنیم . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

روزی بلاخره همه چیز به پایان میرسه . عشق ماهم داره لحظات پایانی خودش رو میگذرونه. ماوارد یه خونه بزرگ شدیم یه خونه تقریبا 160 متری ولی یک میلیارد و600 حرف وغر خیلی خسته و شکسته شدم .خیلی داغونم . یک زندانیم . در دستان انسانهای عنه درازی اسیر . شایددارم ناشکری میکنم . نمیدونم تحملم تا کی باشه نمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

الان که این نوشته رو می بینم یکی از بهترین سفرهای خودم رو رفتم . سفر به مشهد به صورت ماموریتی ! ماموریت که چه عرض کنم صفا سیتی . یکم حاشیه داشت ولی در کل خیلی خیلی خوب بود . کلی نماز جماعت در حرم خوندم همون چیزی که دلم میخواست . هرچند یکم توانم نسبت به مجردی ها کم شده بود ولی بازم خوب بود . جامون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 8:55

سلام به همه . بلاخره دیروز حموم و دستشویی با اتفاق کفبازی پسرها تموم شد و ما الان منتظران واقعی بهار هستیم . برنامه فعلا همون کیشه ولی تا دقیقه نود معلوم نیست مقصد بشه کیش یا قشم. اصولاهرتصمیمی همسر بگیره تا 99 درصد طبق اون برنامه میشه و همسرکیش رو میگه. این روزها روزهای خوبیه و همسر همچنان شاد می باشد و به طبع پسرهاو همسرشان نیز شاد می باشند . خدارو شکر . یه جرقه هایی برا پستم خورده .ایشالا اینور عیداونم درستشه . انشا اللهاومدم یه گزارش کوتاه بدم و برم. ادامه مطلب

برچسب: بوی عیدی,بوی عیدی فرهاد,بوی عیدی بوی توپ فرهاد,بوی عیدی بوی توپ,بوی عیدی آکورد,بوی عیدی فرهاد متن,بوی عیدی بنیامین,بوی عیدی فرهاد دانلود,بوی عیدی از فرهاد,بوی عید, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 15:47

چقدر دلت به درد میاد قلبت تیر می کشه وقتی می بینی پدر مادر خواهر و برادرت اینقدر درحقت بیمهری می کنن . چه حس بدیه به یکیشون اعتمادمیکنی می بینی از همون داری میخوری . چه حس بدیه وقتی می بینی اونها دلشون اصلا باتو نیست و خیلی خیلی دوره. ایکاش ایکاش اینقدراحساس بدی نداشتم . چقدراحساس غریبگی !! اونوقت من من من هرچی هست ونیست رو میگم اونوقت اون ع و ض ی ها بامن اینجورین و مارمولک بازی درمیارن . به یه چیز معتقدم که خدا نون قلب هرکسی رو میزاره جلوش . اینه که ارومم می کنه . گاهی وقتا با خودم که تنها میشم احساس خشنب ودن خودم رو ریشه یابی میکنم ! من ازون اول مورد تادامه مطلب

برچسب: مارمولک بازیگران,مارمولک بازی,مارمولک بازی نکن بد میبینی,مارمولک بازیلیسک,بازی مارمولک اسکار,بازیگر مارمولک,بازیهای مارمولک ها,بازیگرزن مارمولک,فیلم مارمولک بازیگران,دانلود بازی مارمولک اسکار برای کامپیوتر, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 15:46

سلام

مدتی بود که مهد و خودم حس میکردم مهد یکم بی خیالی طی میکنه .حس خوبی نداشتم . بلاخره دکتر - نوار مغزی - مرکز مشاوره و نهایت یه سری بازی با کلی هزینه

یه روزکاری میکنه و بازی ها رو خوب انجام میده و بعضی روزها هم تو مودش نیست .

این کشو قوسهاگذشته و من خیلی این مدته غر زدم

خواب شبانه پسرها بهتر شده و منو همسر بسان خرس میخوابیم . همه چیز داره اروم اروم پیش میره .

خدایا خیلی بهت تشکر بدهکارم . خدایا متشکرم

برچسب: خوشحالم,خوشحالم سیاوش شمس,خوشحالم من بیباک,خوشحالم که هستی,خوشحالم که دارمت,خوشحالم سیاوش,خوشحالم که رفتی,خوشحالم محمد علیزاده,خوشحالم که خوشحالی,خوشحالم که برگشتی, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 15:46

سلام . این روزها داره خدا رو شکر خوب میگذره . دو شب اقامت شبانه به همراه بچه ها تو باغ داشتیم . مسافرت و در پی تعویض خونه و جشن تولد و ... که به روایت تصویر اپلود میکنم طی یکی دو روز .

برچسب: این روزها,این روزها که میگذرد جور دیگرم,این روزها هم میگذرد,این روزها که میگذرد,این روزها اینگونه ام,این روزهای من,این روزها که میگذرد هر روز,این روزها حال خوشی ندارم,این روزهایم به تظاهر میگذرد,این روزهااا, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 15:46

نمی دونم ازکی ننوشتم قرار شد با عکس بیام ولی هرکاری کردم عکسها آپلود نشد که نشد دوست دارم از روزمره ها بنویسم . از اول امسال کلی داستانهای مختلف داشتیم . کلی مثل تولد پسر تو باغ و ماجراهایی که داشت و غرهایی که از خواهر شوهر شنیدم . ماجرای سفر به رشت وشرکت درمسابقات شنای وزارت نیرو و کسب مدال و احساس غروری که پسر در حال مدال گرفتنم داشت . برنامه رفتن همسر به مسابقات ورزشی ونبودن 8 شب که تو این10 سال اتفاق نیفتاده بود و هنوز ادامه داره اتفاقهای خوبی برام بودکه نفهمیدم 5 ماه مثل برق وباد رفت . ولی یه چیز کوچولو و شاید خیلی بزرگ ادامه مطلب

برچسب: شهریور 95, نویسنده: لیلا قاسمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 15:46

صفحه بندی